تبليغاتX
جلال حجتي فهيم

جلال حجتي فهيم

شعر ,شعر نو و شعر كلاسيك

جرات ابراز عشق

 در وجودم نيست هرگز

خود بخوان از اين نگاهم،

كه چرا ديوانه ام.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 0:44  توسط جلال حجتي فهيم  | 

ترا می بینم و غرق تفکر
زآینده ، زفردا می هراسم
ازآن هنگامه ی تلخ جدایی
زسیل اشک هایم می هراسم
تو می خندی به روی چهره ی من
تو من را دوست داری از ته قلب
تصور می کنی من از تو دورم
تصور می کنی از تو غریبه
به عشق فرد دیگر مبتلایم
ولی هرگز نمی دانی که عشقت
به قلبم زخم کاری را فرو کرد
پی تسخیر قلبم در تلاشی
ولی تنها تو آنجا جای داری
ترا هر روز در هنگام دیدار
بسی زیباتر از دیروز بینم
نمی دانم که این از درد عشق است
و یا تازه ترا، من می شناسم
تو دل داده به من
من عاشق تو
ولی هر دو زگفتن مانده عاجز
دو تن دیوانه و سر گشته ی هم
ولی با ترس و خجلت کرده سازش
کلام دوستت دارم عزیزم
درون سینه هامان کهنه گشته
در این خاموشی لب های بیدار
نگاهم خیرهبر روی تو مانده
تو می بینی مرا، اما دریغا
که غوغای درونم را ندیدی
اگر چه دوستم داری، ولی حیف
سخن از عشق خود با من نکتی
تو مهمان میکنی هر روز من را
به لبخند پر از راز نگاهت
سلامی می دهی با لهجه ای که
در آن جاری شده،آواز عشقت
و من در فکر این عشقی که داریم
ولی صحبت از آن، باهم نکردیم
همیشه غرق رویا و خیالم
نمی دانی
برایت سینه چاکم
ولی شاید در دیدار بعدی
یکی از ما سخن از خود بگوید
از این آشفتگی ،دیوانگی ها
ز عشقی پاک و جاویدان بگوید
و فصل تازه ای از دوستی را
به سوی شهر خوشبختی گشاید.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 23:52  توسط جلال حجتي فهيم  |