قلبم دريده از آوار بي صدايي تو
چشم تو مانده بر قدم روزهاي نو
من نااميد و پرشان و اشك ريز
تو مانده در تلالو روياي يك گريز
من خسته از سياهي وسرب و سكوت تار
تو دل نهاده به سوداي ابر زار
من خيس و خراشيده از قطره ها
تو شاكر رويش، ز عمق دره ها
من خسته ولبريز هر چه درد
تو راوي گلوله ز هر نبرد
من گوئيا زنده به گورم به چشم تو
تو قصه ي آغاز عشق نو
من ديرباور و فرسوده از شكست
تو در پي ديدار بي گذشت
من عاشقي كه فراموش مي شود
ناگفته در سكوت تو خاموش مي شود
تو آن ترانه كه آغاز مي شوي
بر اوج زمانه چو پرواز مي شوي.
من دست شسته از آن آرزوي محال
تو چون تلاقي زيباي باد و يال
من گر گرفته از اين دوري و سكوت
تو چشم بر من در حال يك سقوط
من گم در اين هياهوي بي جواب
تو پاسخي بر اين همه زخمم بياب
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 22:53  توسط جلال حجتي فهيم
|