چه بي من از اين شهر پر برگرفتي
سبك پا به هجران چرا پر گرفتي؟
نه با من نه بي من در اين سوي زخمي
سراغ از تپشهاي آخر گرفتي
چسان عهد كردي در آن شام ميعاد
كه مي رنگ از چشم دلبر گرفتي؟
نديد اشكهايم در آن تيره مهتاب
كه چشمت به خاكم برابر گرفتي
غباري شدم گوييا در نگاهت
دو ديده از آنرو زمن برگرفتي
به عمرم هزاران غم و درد ديدم
نه زان سان كه اتش به جان درگرفتي
خيالت سپردم به روياي ديدار
ولي با دگر جام و ساغر گرفتي
نخواندي نه خطم نه آن آرزويم
از اينرو بر عمرم جفا سرگرفتي
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:37  توسط جلال حجتي فهيم
|