تبليغاتX
جلال حجتي فهيم

جلال حجتي فهيم

شعر ,شعر نو و شعر كلاسيك

 

 

و تو رفتي و دگر شعر نماند

و تو رفتي و در اين پيكر فرسوده فسرد

يادگاران گذشته

لاجرم

 زير فروبارش هر لحظه گنگ

كه به هر ترديدي

مهر باطل زد و فرياد كشيد

"تنهايي"

و چه مي شايد گفت

با غم كهنه ي اين خسته ترين قلب زمين

كه تپشهايش را

با نفسهاي خيالين تو در مي آويخت

و نمي خواست كه در باور خود پندارد

تو فراموشگه  خاطره و عشق شدي

و به در دوخت نگاه غم و تسليمش را

هفته ها

تا كه از سوي تا شايد خبري...

عاقبت نقطه ي پايان  جدايي گردد

آه اما چه سحرها كه گذشت

بر دو چشم نم خشكيده به ديواره ي اين خانه ي تنگ

و چه روزان كه به آغوش شب و خاطره مرد

در هواي شعف  لمس نفسهاي تو بر گونه ي خود

و تو هرگز نشدي باز پديدار

و همه زمزمه كردند

 كه مرده ست بهار

اينك اما آري

آنچه از خاطره ي عشق تو من مي يابم:

خانه اي كوچك و سرد

بي تو در تاريكي

تنهايي

خاموشي....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 1:39  توسط جلال حجتي فهيم  |