و تو رفتي و دگر شعر نماند
و تو رفتي و در اين پيكر فرسوده فسرد
يادگاران گذشته
لاجرم
زير فروبارش هر لحظه گنگ
كه به هر ترديدي
مهر باطل زد و فرياد كشيد
"تنهايي"
و چه مي شايد گفت
با غم كهنه ي اين خسته ترين قلب زمين
كه تپشهايش را
با نفسهاي خيالين تو در مي آويخت
و نمي خواست كه در باور خود پندارد
تو فراموشگه خاطره و عشق شدي
و به در دوخت نگاه غم و تسليمش را
هفته ها
تا كه از سوي تا شايد خبري...
عاقبت نقطه ي پايان جدايي گردد
آه اما چه سحرها كه گذشت
بر دو چشم نم خشكيده به ديواره ي اين خانه ي تنگ
و چه روزان كه به آغوش شب و خاطره مرد
در هواي شعف لمس نفسهاي تو بر گونه ي خود
و تو هرگز نشدي باز پديدار
و همه زمزمه كردند
كه مرده ست بهار
اينك اما آري
آنچه از خاطره ي عشق تو من مي يابم:
خانه اي كوچك و سرد
بي تو در تاريكي
تنهايي
خاموشي....
+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 1:39  توسط جلال حجتي فهيم
|
