از كدام حادثه ي بي هنگام
گريستي
اينگونه كه چشمانت
ناخواسته
غروب را آبستن است
حرفي بزن
كه رخوت اين سوز و درد را
با ياد موج موج دامنت در باد
در دورترين فراموشي تاريخ بسپريم
چيزي بگو
كه شعله شعله ي عشق را
از چشمهاي تو
تا دورترين اختران
به رهايي خويشتن
فروزان كنيم
اينجا
نگاه من
در امتداد سكوت خاطراتمان تهي ست
در دستهاي تو شايد
خفته
موعود رويش نجات بخش اين غريب
....
اينجا
در تلالو اين حلقه اشك
دلخوش به رجعت تو شايد كسيست
آري
تنها چراغ روشن يك كومه ي غريب
در تاري ديدگان زمين بسي ست
نگاه كن
سوي سرانگشتهاي لرزان مژده بخش:
نقش خطوط هجرت يك مرغ دور دست
ترسيم كودكانه ي روياي ديگري ست
نام تو در سطر سطر بيدار روزها
يا در نسيم فرحبخش كوچها
خواب و فراموشي زخمي
به باوريست.
...........................
از كدام حادثه ي بي هنگام
جز گره خوردن دستهامان
در گرگ و ميش لحظه ي ديدار
آغاز مي شوي؟
