و تو چون پرتوي ماهي نيمه
كه هراسان و شتابان
منعكس بر تن هر سبزه و سنگ
باز گو مي كند آواز سحر سوز غم الوده به درد
آشكارا زهجوم نفس زرد خزان
بر بجا مانده ي آن خاطره روز نخست
پاك و معصوم و غريبانه چو من
مي گريي
آه از فاصله ها....
آه از اين همه راه...
كه ميان من و ديدار تو افكنده نقاب
جز به رويا و شب و ديده ي خواب
.............................
خيره سر اما باد
كه گهي قاصد سبزه ست بهار
يا كه سرما و فراموشي يار
خفقان گل و مخروبه ي باغ
آه از فاصله ها
آه از گنگي فرياد نگاه...
و فسوسا
كه نفسهاي مرا گونه ي تو
و غم جانم را
آن نگاه گذراي تو
در آن لحظه ي جاويد زمان
لمس نكرد.
آه از فاصله ها
آه از ماه در افتاده به چاه
................................
و تو چون پرتويي ماهي نيمه
سنگلاخ سفر عمرم را
مي دوي پاي برهنه...
به نفسهاي بريده
آه از فاصله ها....
آه از روشني و تيره ي راه
كه هراسان و شتابان
منعكس بر تن هر سبزه و سنگ
باز گو مي كند آواز سحر سوز غم الوده به درد
آشكارا زهجوم نفس زرد خزان
بر بجا مانده ي آن خاطره روز نخست
پاك و معصوم و غريبانه چو من
مي گريي
آه از فاصله ها....
آه از اين همه راه...
كه ميان من و ديدار تو افكنده نقاب
جز به رويا و شب و ديده ي خواب
.............................
خيره سر اما باد
كه گهي قاصد سبزه ست بهار
يا كه سرما و فراموشي يار
خفقان گل و مخروبه ي باغ
آه از فاصله ها
آه از گنگي فرياد نگاه...
و فسوسا
كه نفسهاي مرا گونه ي تو
و غم جانم را
آن نگاه گذراي تو
در آن لحظه ي جاويد زمان
لمس نكرد.
آه از فاصله ها
آه از ماه در افتاده به چاه
................................
و تو چون پرتويي ماهي نيمه
سنگلاخ سفر عمرم را
مي دوي پاي برهنه...
به نفسهاي بريده
آه از فاصله ها....
آه از روشني و تيره ي راه
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 23:17  توسط جلال حجتي فهيم
|
