تبليغاتX
جلال حجتي فهيم

جلال حجتي فهيم

شعر ,شعر نو و شعر كلاسيك

‏ نه خواب و بيدار‏
كه سايه روشن متروك ديداري
چشمهايش را
چون قاصدان به مرگ افتاده از سفر
بر من گشوده بود.‏
آنگاه تنها تو بودي و انديشه ي عبور
ديگر نبود هيچ و ديگر فقط سكوت‏
و پنجره ي گشوده‏
كه باد را
پناه مي گرفت بي دليل
از كوچه هاي پوشيده و سپيد.‏
و حجم خانه
لبريز از سنگيني سايه اي بر ديوار
كه نگفت از سرما و نه عشق
تنها...شايد....‏
حكايت غبارآلود چراغي
كه تجربه موهوم آخرين شب را
بر شانه هاي سربي فردا
در خاطرات تو تجديد مي كند.‏
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 0:46  توسط جلال حجتي فهيم  |