نه خواب و بيدار
كه سايه روشن متروك ديداري
چشمهايش را
چون قاصدان به مرگ افتاده از سفر
بر من گشوده بود.
آنگاه تنها تو بودي و انديشه ي عبور
ديگر نبود هيچ و ديگر فقط سكوت
و پنجره ي گشوده
كه باد را
پناه مي گرفت بي دليل
از كوچه هاي پوشيده و سپيد.
و حجم خانه
لبريز از سنگيني سايه اي بر ديوار
كه نگفت از سرما و نه عشق
تنها...شايد....
حكايت غبارآلود چراغي
كه تجربه موهوم آخرين شب را
بر شانه هاي سربي فردا
در خاطرات تو تجديد مي كند.
كه سايه روشن متروك ديداري
چشمهايش را
چون قاصدان به مرگ افتاده از سفر
بر من گشوده بود.
آنگاه تنها تو بودي و انديشه ي عبور
ديگر نبود هيچ و ديگر فقط سكوت
و پنجره ي گشوده
كه باد را
پناه مي گرفت بي دليل
از كوچه هاي پوشيده و سپيد.
و حجم خانه
لبريز از سنگيني سايه اي بر ديوار
كه نگفت از سرما و نه عشق
تنها...شايد....
حكايت غبارآلود چراغي
كه تجربه موهوم آخرين شب را
بر شانه هاي سربي فردا
در خاطرات تو تجديد مي كند.
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 0:46  توسط جلال حجتي فهيم
|
