تبليغاتX
جلال حجتي فهيم

جلال حجتي فهيم

شعر ,شعر نو و شعر كلاسيك

امشب ترا ای نازنین
در ذهن پر آشوب خود
 در زندگی گم کرده ام
در جسنجوی جای تو
پرسه زنان و بی نفس
صد راه را پیموده ام
چون بادها دنبال تو
اما بدون یک جهت
هر سمت و سویی رفته ام
 مانند ابر آسمان
 آن گریه بار بی نشان
در عشق ها بازیچه ام
مثل نهالی تازه پا
زیبا
ولی بی ریشه ام
با یک وزش
یا یک تبر
 چون مرده ای افتاده ام
مانند ماه گمشده
در پشت آن ابر سیه
عمریست دور از چشم ها
 من بی ثمرتابیده ام
شاید که حرف آخرم
 که در گلویی مانده ام
من خون سرخ عاشقم
اما به رگ خشکیده ام
من قصه ام افسانه ام تکرار دردی کهنه ام
این را از این پیشانی چین خورده از غم خوانده ام
من شاعرم بی شعر خویش
یا عاشقی بی عشق خویش
بی شعر و بی عشق و امید
 با دردها سر کرده ام
بی سرزمین ،بی همنفس
بی خاطره، بی مقصدم
گنگ و خموش بی صدا
 در آرزوها خفته ام
بی بال و پر بی باورم
 در آسمان بودنم
ترسان زپایان سقوط
من چشمها را بسته ام
من شیشه ام
تو سنگ سخت
من را شکستی عاقبت
زخم عمیق عشق تو
 در قلب پر خونم نشست.
+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 0:20  توسط جلال حجتي فهيم  |