در کنج فراموش خانه ی ذهنت
آری هنوز هم
آواز غمگین خویش را تکرار می کنم
بی چشمداشت بوسه ای
نوازش چشمهایت را بی قرار
به انتظار نشسته ام
و در زمزمه یلبهایم این نام توست
که هزار گونه
آرام
چون رقص باد در شب مهتاب
چون نرم ریز برف
یا مرگ کوچک یک حرف
در کوچه های وداع و فراق
فریاد می شود
آری هنورزهم
تا آخرین لحظه ی هر سال
چشم بر آستانه ی در
لحظه دیدارت را
پیش از حضور تو در آغوش می کشم
و هر سال را
تنها
با این بهانه شیرین،
که شاید
این سال
قاصد لحظه ی موعود باشد آغاز می کنم
آری هنوز هم
آری هنوزهم
بوسه های اشک آلود را
نادیده نثار قدوم یار می کنم
آری هنوز هم
آواز غمگین خویش را تکرار می کنم
بی چشمداشت بوسه ای
نوازش چشمهایت را بی قرار
به انتظار نشسته ام
و در زمزمه یلبهایم این نام توست
که هزار گونه
آرام
چون رقص باد در شب مهتاب
چون نرم ریز برف
یا مرگ کوچک یک حرف
در کوچه های وداع و فراق
فریاد می شود
آری هنورزهم
تا آخرین لحظه ی هر سال
چشم بر آستانه ی در
لحظه دیدارت را
پیش از حضور تو در آغوش می کشم
و هر سال را
تنها
با این بهانه شیرین،
که شاید
این سال
قاصد لحظه ی موعود باشد آغاز می کنم
آری هنوز هم
آری هنوزهم
بوسه های اشک آلود را
نادیده نثار قدوم یار می کنم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 11:13  توسط جلال حجتي فهيم
|
