آنگاه در كوچه هاي شهر
صداي پاي عايري برخاست
كه رفتن را
در گام هايش يافته بود
و بي هنگام همراه كوچ برگهايي شد
كه زمين را
آغوشي مهربانتر يافتند
و طراوت باران را
جز در قصه هاي نياكان
باور نداشتند
و هيچكس ندانست
كه آن مسافر تلخ
از آن روي پاي در ركاب رفتن كرد
كه ديگري را جهنم يافته بود
و گريز به خويشتن را
تنها پناهگاه باقي
پنداشته بود.
××××××××××××××××××××××××
و اينك كه سالهاست
از آن غروب مبهم و تاريك رفته است
مردان شهر
زير لب
آواز هاي مردي غريب را
تكرار مي كنند
كه بي نشان
در راه رستگاري خويش
به دوزخ رسيده بود
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 1:15  توسط جلال حجتي فهيم
|
