تبليغاتX
جلال حجتي فهيم

جلال حجتي فهيم

شعر ,شعر نو و شعر كلاسيك


آنگاه در كوچه هاي شهر
صداي پاي عايري برخاست
كه رفتن را
در گام هايش يافته بود
و بي هنگام همراه كوچ برگهايي شد
كه زمين را
آغوشي مهربانتر يافتند
و طراوت باران را
جز در قصه هاي نياكان
باور نداشتند
و هيچكس ندانست
كه آن مسافر تلخ
از آن روي پاي در ركاب رفتن كرد
كه ديگري را جهنم يافته بود
و گريز به خويشتن را
تنها پناهگاه باقي
پنداشته بود.
××××××××××××××××××××××××
و اينك كه سالهاست
از آن غروب مبهم و تاريك رفته است
مردان شهر
زير لب
آواز هاي مردي غريب را
تكرار مي كنند
كه بي نشان
در راه رستگاري خويش
به دوزخ رسيده بود
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 1:15  توسط جلال حجتي فهيم  | 

در آرزوی مر گ نفس می زند هر دم
آنکه تولد بهار نیز
زخم پنهانش را دوا نمی بخشد
در بادها
به نامعلوم خیره می ماند و با حسرت
وسوسه رویش سبزینه را
از پشت اشکها خواهد دید
و شعر خواهد خواند
بر مزار آرزوهاي از دست رفته اش
در سکوتی که زبان مردگان در خاک خفته است
و افسوس
که دست های خسته را مژده بهاری نیست
و قلب های کودکان تنها را
نوید شکفتن به شوق.
آری برای دست های زخمی
هیچگاه بهاری نیست
29/12/1383
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 8:38  توسط جلال حجتي فهيم  |