تبليغاتX
جلال حجتي فهيم

جلال حجتي فهيم

شعر ,شعر نو و شعر كلاسيك

عاقبت روزي دوباره عشق جان خواهد گرفت
زندگي نام كسي را بر دلم خواهد نوشت
عاقبت روزي دل من باز جادو مي شود
از عذاب و رنج ها خالي و جارو مي شود
باز هم تقدير من فصلي دگر خواهد نوشت
آدمي مثل شقايق عشق را خواهد سرشت
عازم راهي در اعماق زمانم نازنين
مقصدم شهري كه شايد گم شد در اين زمين
مقصدم حق و حقيقت عشق و عاشق تر شدن
وصل با معشوق و با او يك تن واحد شدن
راه من راه خطر راهي پر از هر فاجعه
روح من با وسعتش در انتظار حادثه
لحظه ها ابستن يك رويداد تلخ و سرد
يك جدايي يك شكست در ابتداي فصل زرد
آنكه دم از عشق زد آسان زقلب من گذشت
حرمت عشق و دل و احساس را يكجا شكست
خائنانه از وجودم دست شست با ديگري لبخند زد
دست هاي پر نيازم را خيانت قطع كرد
زخم هايم را ببين از خنجر أن عاشق است
انكسي كه از وفا گفت و ولي پيمان شكست
از محبت قصه گفت و دشمني را پيشه كرد
قامت استاده ي من را فقط او تيشه زد
فاتحانه روح مجروح مرا درهم شكست
ديگري را يار خود خواند و زقلب من گسست
جسم شيطاني او هرگز مرا عاشق نكرد
قلب تنهاي مرا يكدم ز خود بي خود نكرد
با همه از عشق من گفت و صفاتم را ستود
بعد هم در اولين فرصت دل من را فروخت
خشم روحم تا ابد چون سايه اي دنبال اوست
اين تمام پاسخ من بر خيانت هاي اوست
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 10:7  توسط جلال حجتي فهيم  | 

تقديم به ميرزا كوچك خان و دكتر حشمت

وقتي چون حال
كه زمستان
زمين ديرين را
به تمام قد كفن پوش كرده است
و لبان تو مي ترسندبگويند
كه يخبستگي
در كمين رگها نشسته است
و چوبه ها و ريسمان هاي دار
در انتظار سحرگاه و دستان يار
و لبانت ميترسند بگويند
كه دشنه خواب دريدن را
در گلوي تو تعبير ميكند
و فردا خدا داند
كه اين همه قصه زخم را
به جز برگ برگ جنگل ها
چه كس نوشته وتفسير مي كند
   
 
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 23:40  توسط جلال حجتي فهيم  | 

چه بی دریغ می نمود
آنکه نوازش دست هایش
انبوهی رنج را گواه بود
و لبخندش چنان غمگین
که بی پروا
سیاهیٌ مرگی فجیع را
در رویش عشقی عظیم می سرود
پس تنها کلام
بین ما
سلامی پراز شوق و شرم بود
که هر صبحگاه
بی هیچ خدا حافظی
سالهای گذشته و کهنه ام را
پر از درد می نمود
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 4:46  توسط جلال حجتي فهيم  |