تبليغاتX
جلال حجتي فهيم

جلال حجتي فهيم

شعر ,شعر نو و شعر كلاسيك

پس شبي بايد تاخت
تا به آنجا كه همه ظلمت و تاريكي هاست
تا به آنجا كه نشان از من و تو
شهر خاموش فراموشي هاست
تا همان جا كه گل خنده ي تو
قطره اشكي به تن فاصله هاست
و همه گريه ي اين زنجره
در شام سياه
ناله از كهنه گي خاطره هاست
× × ×
پس شبي بايد تاخت
تا به آنجا كه لب دشمن و يار
عاجز از بردن نام من وتوست
وهمه وحشت ديرينه ي من
قصه ي رفتن و ناماندن توست
× × ×
پس شبي بايد تاخت
تا به آنجا كه قدم هاي تو فرسوده شود
و غم كهنه ي ترديد به عشق
عاقبت گنگ وپلاسيده شود
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 8:10  توسط جلال حجتي فهيم  | 

با سلام به دوستان عزيزي كه به اين كلبه ي جديد التاسيس سر زدند و نظر گذاشتند وما را شرمنده ي نظرات محبت آميز خود كردند
اما بيشتر دوستان از شاعر اين شعر ها پرسيده بودند و اين كه اين شعر ها را كي گفته ؛در جواب بايد بگويم كه تمام اين شعر ها و هر چه كه از اين به بعد خواهد آمد سروده هاي شخصي خودم است كه اينك در معرض نظرات شما قرار دارد ؛در پايان هم يكي از شعر هاي كوتاه خود را تقديم شما ميكنم.
پس دست هايت را به من بسپار
وقتي كه قتل عام بود و نبود نيز
انكار لحظه ي ديدار را
دلالت نخواهد كرد.
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 5:46  توسط جلال حجتي فهيم  | 

آنسان غريب

 كه غربتش لاجرم

 بشارت گريزگاهي آشناتر بود

كسي كه قلبش تپيد و آگاه

تن به عشق نداد

چرا كه هيچگاه اتفاق را باور نداشت

 و اينگونه بود كه پاي فراز كرد

در نامعلوم راه هجرت

 و خط كشيد به ناچار

 بر تمام كلمات هم معني رجعت

كه سنگين بود و سخت

 زيستن

 آنجا كه هيچ لبي نمي گفت

 كه دوستت دارم

و هيچ چشمي بي قرار

 سحر نكرد شبي رابه انتظار

 و هيچ بادي از دياري نياورد هرگز

 نويد دميدن نوروز را در بهار

 پس اينگونه بود اي گرامي ترين يار

 قصه ي پناه گرفتن كالبدي زخمين

 بر آستانه چشم هاي برگزيده ات

كه همچون ابر هاي پاك اسفندي

سلطه ي هزار زمستان سرد وسخت را

 بر روح خسته و خراشناك من

 بدرود ميگفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 13:22  توسط جلال حجتي فهيم  | 

آه که تو اینک
سالهاست که نیامدنت را
بر من تحمیل کرده ای
اما ای ماهتاب پریده رنگ
شاید خبر نداری
که از دیشب
چهره ات ،معصوم و بی پناه
بر تمام چاله های باران زده
لرزان و مرتعش
بر جای مانده است...
   
 
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 3:9  توسط جلال حجتي فهيم  | 

ترا می بینم و غرق تفکر
زآینده ، زفردا می هراسم
ازآن هنگامه ی تلخ جدایی
زسیل اشک هایم می هراسم
تو می خندی به روی چهره ی من
تو من را دوست داری از ته قلب
تصور می کنی من از تو دورم
تصور می کنی از تو غریبه
به عشق فرد دیگر مبتلایم
ولی هرگز نمی دانی که عشقت
به قلبم زخم کاری را فرو کرد
پی تسخیر قلبم در تلاشی
ولی تنها تو آنجا جای داری
ترا هر روز در هنگام دیدار
بسی زیباتر از دیروز بینم
نمی دانم که این از درد عشق است
و یا تازه ترا، من می شناسم
تو دل داده به من
من عاشق تو
ولی هر دو زگفتن مانده عاجز
دو تن دیوانه و سر گشته ی هم
ولی با ترس و خجلت کرده سازش
کلام دوستت دارم عزیزم
درون سینه هامان کهنه گشته
در این خاموشی لب های بیدار
نگاهم خیرهبر روی تو مانده
تو می بینی مرا، اما دریغا
که غوغای درونم را ندیدی
اگر چه دوستم داری، ولی حیف
سخن از عشق خود با من نکتی
تو مهمان میکنی هر روز من را
به لبخند پر از راز نگاهت
سلامی می دهی با لهجه ای که
در آن جاری شده،آواز عشقت
و من در فکر این عشقی که داریم
ولی صحبت از آن، باهم نکردیم
همیشه غرق رویا و خیالم
نمی دانی
برایت سینه چاکم
ولی شاید در دیدار بعدی
یکی از ما سخن از خود بگوید
از این آشفتگی ،دیوانگی ها
ز عشقی پاک و جاویدان بگوید
و فصل تازه ای از دوستی را
به سوی شهر خوشبختی گشاید.



   
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 8:44  توسط جلال حجتي فهيم  |