پس شبي بايد تاخت
تا به آنجا كه همه ظلمت و تاريكي هاست
تا به آنجا كه نشان از من و تو
شهر خاموش فراموشي هاست
تا همان جا كه گل خنده ي تو
قطره اشكي به تن فاصله هاست
و همه گريه ي اين زنجره
در شام سياه
ناله از كهنه گي خاطره هاست
× × ×
پس شبي بايد تاخت
تا به آنجا كه لب دشمن و يار
عاجز از بردن نام من وتوست
وهمه وحشت ديرينه ي من
قصه ي رفتن و ناماندن توست
× × ×
پس شبي بايد تاخت
تا به آنجا كه قدم هاي تو فرسوده شود
و غم كهنه ي ترديد به عشق
عاقبت گنگ وپلاسيده شود
تا به آنجا كه همه ظلمت و تاريكي هاست
تا به آنجا كه نشان از من و تو
شهر خاموش فراموشي هاست
تا همان جا كه گل خنده ي تو
قطره اشكي به تن فاصله هاست
و همه گريه ي اين زنجره
در شام سياه
ناله از كهنه گي خاطره هاست
× × ×
پس شبي بايد تاخت
تا به آنجا كه لب دشمن و يار
عاجز از بردن نام من وتوست
وهمه وحشت ديرينه ي من
قصه ي رفتن و ناماندن توست
× × ×
پس شبي بايد تاخت
تا به آنجا كه قدم هاي تو فرسوده شود
و غم كهنه ي ترديد به عشق
عاقبت گنگ وپلاسيده شود
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 8:10  توسط جلال حجتي فهيم
|
