تبليغاتX
جلال حجتي فهيم

جلال حجتي فهيم

شعر ,شعر نو و شعر كلاسيك

در آن گذشته ي تاريك

پر فروغ ترين اميد

به حادثه اي بس شگفت

ناگه مرد.

سكوت ماند و وزيدن گرفت بهتي گنگ

شكست قلبي كه مي تپيد با عشقت

خموش رفت و فراموش در ايام

طراوات و شوري كه مي دويد در جانم

گذشت سالياني و به شيوه ي تكرار

دگرگونه گشت زمانه و ايام

هزار عشق در برم شكفت و در جانت

نمانده اميدي براي يك ديدار

 

به  گور خاطره ها  سپرد نامت را

هم او كه به روزي

تو خوانده اي دلدار

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 0:15  توسط جلال حجتي فهيم  | 

چه لحظه ها که رفت و من

هنوز هم نرفته ام

و در کنار  چشم تو 

به انتظار مانده ام

چه سالهاست ...چه سالها

که بی ثمر

به خاطرات کهنه ام

غنوده ام...

و بی حضور حس تو

به آن غروب دوردست

نگاه را فسرده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 22:55  توسط جلال حجتي فهيم  | 

قلبم دريده از آوار بي صدايي تو

چشم تو مانده بر قدم روزهاي نو

من نااميد و پرشان و اشك ريز

تو مانده در تلالو روياي يك گريز

من خسته از سياهي وسرب و سكوت تار

تو دل نهاده به سوداي ابر زار

من خيس و خراشيده از قطره ها

تو شاكر رويش، ز عمق دره ها

من خسته ولبريز هر چه درد

تو  راوي گلوله ز هر نبرد

من گوئيا زنده به گورم به چشم تو

تو قصه ي آغاز عشق نو

من ديرباور و فرسوده از شكست

تو در پي ديدار بي گذشت

من عاشقي كه فراموش مي شود

ناگفته در سكوت تو خاموش مي شود

تو آن ترانه كه آغاز مي شوي

بر اوج زمانه چو پرواز مي شوي.

من دست شسته از آن آرزوي محال

تو  چون تلاقي زيباي باد و يال

من گر گرفته از اين دوري و سكوت

تو چشم بر من در حال يك  سقوط

من گم در اين هياهوي بي جواب

تو پاسخي بر اين همه زخمم بياب

 

 

 

 

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 22:53  توسط جلال حجتي فهيم  | 

در نقطه نقطه ي تصويرت

جز كوري خويشتن

رو به كدامين حقيقت

چهره بگشايم

چرا كه بارها

از دورترين فواصل اين راه نور

زيباتر از تمامي آدميان

در تو گريسته ام.

در تويي كه هيچگاه

من را نديده اي
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 23:22  توسط جلال حجتي فهيم  | 

چه بي من از اين شهر پر برگرفتي

 ‏ سبك پا به هجران چرا پر گرفتي؟

نه با من نه بي من در اين سوي زخمي

 سراغ از تپشهاي آخر گرفتي

چسان عهد كردي در آن شام ميعاد

كه مي رنگ از چشم دلبر گرفتي؟

نديد اشكهايم در آن تيره مهتاب‏

 كه چشمت به خاكم برابر گرفتي

 غباري شدم گوييا در نگاهت

دو ديده از آنرو زمن برگرفتي‏

 به عمرم هزاران غم و درد ديدم

 نه زان سان كه اتش به جان درگرفتي

 خيالت سپردم به روياي ديدار

 ولي با دگر جام و ساغر گرفتي‏

 نخواندي نه خطم نه آن آرزويم‏

 از اينرو بر عمرم جفا سرگرفتي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:37  توسط جلال حجتي فهيم  | 

 

باز هم چشمم به ديدار تو ماند

در تمام هفته با دلبستگي

ماندم اما باز هم بر عهد خويش

تا سرآيد انتظار  هفتگي

 

لحظه ها سنگين و تار و بي تپش

مي گدازد هر چه در دل داشتم

رخوتي سرد و نفسگير و غريب

مي خراشد آنچه مي پنداشتم

 

وحشت ناديدن ديدار تو

تلخ مي جوشد به كامم هر زمان

تا كه دريابي مرا بار دگر

مرگ مي كاهد مرا سخت ونهان

 

با تمام اين خيالات عجيب

باز مي آيي تو چون ديروزها

ليك اما خالي از  لبخند و شور

 تلخ و غمگين... آه از اين امروزها

 

باز هم تك ضربه هاي دست تو

نرم مي لغزند بر بالين من

با همه اصرار تو بر گفتنم

بسته مي ماند لب سنگين من

 

آه من خاموش مي مانم ز تو

گر چه لبريزم  ز حرف اين روزها

پيرتر فرسوده تر شايد شوم

از غم ناگفتن اين سوزها

 

لمس نامم بعد از آن با دست تو

زنده مي دارد مرا در زير خاك

ياد مي آرم كه روزي رفته ام

ناگهان  در دامن مرگ و هلاك

 

ياد مي آرم كه ديگر خفته ام

بي تو در دامان شهر مردگان

با همه نامهري اين خاك سرد

مانده ام بيدار بين خفتگان

 

ياد مي آرم كه شبها بي نفس

روز را ديگر نمي ديدم به چشم

پنچه بر ديواره هاي تنگ قبر

مي كشيدم از پي نوري، به خشم

 

لحظه ها رفتند و كم كم چشم من

حفره اي شد خالي و لبريز خاك

تار و پود گفتنم فرسود و من

بي رمق ماندم  در اين تيره مغاك

 

گاه اما آنچه از من مانده است

شعله مي يابد زعشقت چون شرر

مي برد من را به اوجي كاندرو

خويشتن را زنده مي بينم به بر

 

باز هم چون عاشقان بي قرار

هر دمي خود را بجويم در خيال

لحظه ها  را باز هم شيرين و تلخ

در فراغت كند مي يابم چو سال.

.

.

.

اينك  آري چون گذشته جمعه ها

زنده مي داريم ما ديدار خويش

با نگاهي  مرده مي داريم چشم

بر گذشته يار ، بر دلدار خويش

 

هر دو  اما باز هم بر عهد خويش

مانده بي تكليف در فرجام خويش

من به زير خاك و  تو زير زمان

سرگران از جنگ با اوهام خويش

 

باز هم اما چه تلخ وسخت ..باز

مي رسد آن لحظه ي دل كندنت

من ولي با چشمهايي پر زخاك

زار مي گريم ز رنج رفتنت

 

 

آه هر ديدار تا ديدار بعد

باد مي كوبد به سخره گور من

تا سر از تاريكيم بيرون كنم

مردگان خندان،ز روز شور من

.

.

.

آه... اما تا نگاه ديگرت

چهره ي من تيره تر بي نورتر

خستگي  در استخوانم  بيشتر

هر زمان از آنچه بودم دورتر

 

عكس تو پژمرد ديگر در كفم

از نم ديوارهاي خانه ام

عشق تو مي جوشد اينجا زير خاك

از  فضاي بي صداي سينه ام

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 0:42  توسط جلال حجتي فهيم  | 

چه ديرهنگام زماني

 ‏ بر من گذشته است

 در غياب ادراك نخستين نگاه

و فهم اندوهبار واپس ترانه ي تو ‏......‏

اينك تو ‏ سالهاست

 از برابرم رخت بسته اي.‏

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:7  توسط جلال حجتي فهيم  | 

 

به تكه ي ناني فروختند

عشق را و ايثار را

و به گلهاي گلوله دوختند

پيكر مردان اين ديار را

و  شعر

تنها مرثيه اي شد

كه خون را

با اشك مادران بر گور مانده

در هم آميخت. 

و مرگ از شهوت سرانگشت جلادان

همچنان در كوچه هاي شهر زوزه مي كشيد...

و ما بر سنگفرش خيابان سپرديم

قطرههاي چكيده از زخم را

و به گريزگاهي خزيديم

تا مجال فرياد ديگر را زنده داريم.

آنچه بود

اشك بود و شك بود

 و راه بود

 و ياران غلت خورده در سرخگوني عشق

كه ميله هاي پولاد را

نه به باور زندان

كه به ايمان

 پاره اخگري يافتند

فرو شده بر سينه ي خويشتن

و نگاه چاك چاكت خنديد بر ما

اي شهيد

كه نه سوگوار تو

كه زندگيت را يادآور كام ظالمان بوديم

آري شهيد هر قطره خون تو

تولد انسان ديگريست

هر قطره خون تو

زبوني نام ستمگريست.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 0:34  توسط جلال حجتي فهيم  | 

خدمت همه ی دوستان وبازدید کنندگان سال جدید را تبریک عرض کرده و آرزوی روزگاری سرشار از طراوت را برای همگی خواستارم

سنگها

در دوسوي جاده

 سنگها

آرام و بي صدا

بي قرار گزينش دستهايت

تا كداميك

چون روحم

فاصله اي دورتر را

 تجربه خواهد كرد.

سنگهايي كه متمادي روزگاران

بي قرار  دستان رهگذري مهربان

روياي پرواز را هجي كرده اند

نه زخم بر تن پرنده

آنسان كه من

 از دستهايت

با هر چه نياز ....

 پرواز را طلب كرده ام

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 0:14  توسط جلال حجتي فهيم  | 

و اينك ترانه اي ...تقديم به دوست گراميم شروين سهرابيان به ياد صداي گرمش و لحظات شيرين خاطراتمان

 

اوج نگاه

 

اوج نگاه چشم من منتظر ديدن تو

قلب بخون نشسته ام تشنه ي بوئيدن تو

آمده اي كه با وفا قلب مرا صفا دهي

كه تا ابد براي من عاشق و همصدا شوي

شكوفه هاي شعر من از تو چنين شكفته اند

روي دل شكسته ام نام تو را نوشته اند

ستاره اي و بي غروب به روزگار بي فروغ

به شهر چشم من بگو كه مرده نيرنگ و دروغ

صداي ماندگار تو حس بلوغ عاطفه

بودن تو كنار من مرگ سكوت و فاصله

تجسم صورت تو تبلور خاطره ها

گفت و شنود قلب ما،فراتر از رابطه ها

 گمشده ام درون خود مرا درون من بياب

راه عبور من بشو در اين كوير پر سراب

مرا نشان من بده ،كه آينه شكسته است

دوباره گرد و خاك غم رو تن ما نشسته است

هميشه توي خاطرم تو معني محبتي

براي اين خسته ترين بزرگ و بي نهايتي

نام تو رو  لباي من قصه ي آخرين كسه

اون كه نبود و رفتنش معني مرگ نفسه

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 0:13  توسط جلال حجتي فهيم  |