باز هم چشمم به ديدار تو ماند
در تمام هفته با دلبستگي
ماندم اما باز هم بر عهد خويش
تا سرآيد انتظار هفتگي
لحظه ها سنگين و تار و بي تپش
مي گدازد هر چه در دل داشتم
رخوتي سرد و نفسگير و غريب
مي خراشد آنچه مي پنداشتم
وحشت ناديدن ديدار تو
تلخ مي جوشد به كامم هر زمان
تا كه دريابي مرا بار دگر
مرگ مي كاهد مرا سخت ونهان
با تمام اين خيالات عجيب
باز مي آيي تو چون ديروزها
ليك اما خالي از لبخند و شور
تلخ و غمگين... آه از اين امروزها
باز هم تك ضربه هاي دست تو
نرم مي لغزند بر بالين من
با همه اصرار تو بر گفتنم
بسته مي ماند لب سنگين من
آه من خاموش مي مانم ز تو
گر چه لبريزم ز حرف اين روزها
پيرتر فرسوده تر شايد شوم
از غم ناگفتن اين سوزها
لمس نامم بعد از آن با دست تو
زنده مي دارد مرا در زير خاك
ياد مي آرم كه روزي رفته ام
ناگهان در دامن مرگ و هلاك
ياد مي آرم كه ديگر خفته ام
بي تو در دامان شهر مردگان
با همه نامهري اين خاك سرد
مانده ام بيدار بين خفتگان
ياد مي آرم كه شبها بي نفس
روز را ديگر نمي ديدم به چشم
پنچه بر ديواره هاي تنگ قبر
مي كشيدم از پي نوري، به خشم
لحظه ها رفتند و كم كم چشم من
حفره اي شد خالي و لبريز خاك
تار و پود گفتنم فرسود و من
بي رمق ماندم در اين تيره مغاك
گاه اما آنچه از من مانده است
شعله مي يابد زعشقت چون شرر
مي برد من را به اوجي كاندرو
خويشتن را زنده مي بينم به بر
باز هم چون عاشقان بي قرار
هر دمي خود را بجويم در خيال
لحظه ها را باز هم شيرين و تلخ
در فراغت كند مي يابم چو سال.
.
.
.
اينك آري چون گذشته جمعه ها
زنده مي داريم ما ديدار خويش
با نگاهي مرده مي داريم چشم
بر گذشته يار ، بر دلدار خويش
هر دو اما باز هم بر عهد خويش
مانده بي تكليف در فرجام خويش
من به زير خاك و تو زير زمان
سرگران از جنگ با اوهام خويش
باز هم اما چه تلخ وسخت ..باز
مي رسد آن لحظه ي دل كندنت
من ولي با چشمهايي پر زخاك
زار مي گريم ز رنج رفتنت
آه هر ديدار تا ديدار بعد
باد مي كوبد به سخره گور من
تا سر از تاريكيم بيرون كنم
مردگان خندان،ز روز شور من
.
.
.
آه... اما تا نگاه ديگرت
چهره ي من تيره تر بي نورتر
خستگي در استخوانم بيشتر
هر زمان از آنچه بودم دورتر
عكس تو پژمرد ديگر در كفم
از نم ديوارهاي خانه ام
عشق تو مي جوشد اينجا زير خاك
از فضاي بي صداي سينه ام